سيف بن محمد سيفى هروى

29

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

عزّ الدين مقدم هروى به هرات رود و شحنهء آن حدود باشد . [ 117 ] خرلغ زانو زد و گفت : با صواحب و صدور هرات تنها گفت‌وشنود نتوانم كرد ، چه تاژيك بس مهندس و كيس است ، خلاصه تاژيكان هروى كه در حزم و عزم تحصّن و تنبّه بليغ دارند . اگر حكم شود ، سوكو را كه برادر من است ، و در علم بتكجى ، مرد جلد محاسب ، با خود به هرات برم ، تا بنده ، شحنه باشد و سوكو ، بتكجى و امير محمد والى . قاآن فرمود كه سوكو نيز با خرلق و امير محمد هروى به هرات رود . 15 . حكومت خرلق و امير محمد عزّ الدين در هرات چون شهور سنه سبع و ثلاثين و ستمايه ( 637 ) درآمد ، خرلق و سوكو و امير محمد عزّ الدين مقدّم ، از تركستان [ 118 ] متوجّه هرات شدند . خرلغ و سوكو بيرون شهر ، نزديك درب خوش ، هريكى كوشكى بنا كردند ؛ و امير محمد عزّ الدين مقدم و رعايا به عمارت مشغول شدند و از خباز و طباخ و قصّاب و حدّاد و بقّال و بزاز ، هفت در دكان در بيرون شهر معمور گردانيدند . خرلغ ، نظام بندهى و نجم الدين مرجان خوافى « 1 » [ را ] به اسم مشرفى و ناظرى ديوان هرات نصب گردانيد ؛ و پسر خود جريكه را فرمود كه بر سر خاك پالان باش و چون چيزى يابند ، ازيشان بستان . و جريكه بغايت طمّاع و مفسد و مسلمان دشمن بود . [ 119 ] و خرلغ نيز به سوى عياران التفاتى نكردى ، و احيانا شرف الدين خطيب را گفتى كه تو مرد دانشمند و فقيه باشى ، چرا در كار حكومت ولايت مدخل مىسازى ؟ مىبايد كه تو ملازم مسجد و محراب و درس و كتاب باشى ، نه مايل امارت و رياست . و از عياران كسى را كه با سلاح نبرد بديدى ، بانگ بر وى زدى و گفتى : اى تاژيك ! ياغى كجا ديده‌اى كه مستعد حرب شده‌اى ؟ امروز روز بيل و ميتين است نه هنگام تيغ و زوبين و امير محمد ، خرلغ را پند دادى . چون ازين حالت پنج ماه بگذشت ، عيّاران به وثاق شرف الدين خطيب درآمدند و گفتند : خرلغ ما را جفا و ناسزا مىگويد ، و دزد و خونى مىخواند ، و پسرش جريكه متعلّقان و مزدوران ما را مىرنجاند و آنچه مىيابند ، باز مىستاند . پيش از آن‌كه دست به كشتن و زدن ما برآرد ، ما را در كار خويش انديشه بايد كرد . بعضى گفتند خرلغ را به قتل آريم و خواتين و ابنا و بنات و غلمان و اتراك او را [ 120 ] با چندين اموال و اجناس بگيريم و به زودى از هرات برويم ؛ يا در

--> ( 1 ) - در نسخه چيزى شبيه خواهى بوده است .